ابن المقفع ( مترجم : منشي )
229
كليله و دمنه ( فارسي )
ملك گفت : از كياست و دانش بومان شمّتي بازگوى . گفت : در ميان ايشان هيچ زيركي نديدم ، مگر آنكه بكشتن من اشارت ميكرد و ايشان راى او را ضعيف ميپنداشتند ، و نصايح او را بسمع قبول اصغا نفرمودند ، و اين قدر تأمّل نكردند كه من در ميان قوم خويش منزلت شريف داشتم و باندك خردي موسوم بودم [ 1 ] ، ناگاه مكري انديشم و فرصت غدري يابم . نه بعقل خويش اين بدانستند و نه از ناصحان قبول كردند ، و نه اسرار خود از من بپوشيدند . و گويند « پادشاهان را در تحصين [ 2 ] خزاين اسرار احتياط هر چه تمامتر فرض است ، خاصّه از دوستان نوميد و دشمنان هراسان » . ملك گفت : موجب هلاك بوم مرا بغى [ 3 ] مينمايد و ضعف راى وزرا . گفت : همچنين است كه ميفرمايد ، و كم كسي باشد كه ظفري يابد و در طبع او بغى پيدا نيايد ، و بر صحبت زنان حريص باشد و رسوا نگردد ، و در خوردن طعام زيادتي شره [ 4 ] نمايد و بيمار نشود ، و بوزيران ركيك راى ثقت افزايد و بسلامت ماند . و گفتهاند كه « متكبّران را ثنا طمع نبايد داشت ، و نه بد دخلت [ 5 ] را دوستان بسيار ، و نه بيادب را سمت شرف ، و نه بخيل را نيكو كاري ، و نه حريص را بيگناهي ، و نه پادشاه جبّار متهاون را كه وزيران ركيك راى دارد ثبات ملك و صلاح رعيّت » . ملك گفت : صعب مشقّتي احتمال [ 6 ] كردي و دشمنان را بخلاف مراد تواضع نمودي . گفت : هر كه رنجي كشد كه در آن نفعي چشم دارد اوّل حميّتي بي وجه و أنفعت [ 7 ] نه در هنگام از طبع دور بايد كرد ، چه مرد تمام آن كس را توان خواند كه چون عزيمت او در امضاى كاري مصمّم گشت نخست دست از جان بشويد و دل از سر بر گيرد آنگاه قدم در ميدان مردان نهد
--> [ 1 ] . ( 4 ) موسوم بودم مرا صاحب اندكي عقل ميدانستند . در بعضي از نسخ : موسوم نبودم : مرا مرد كم عقلي نميدانستند . [ 2 ] . ( 6 ) تحصين رجوع شود به ص 198 ح بر س 13 . [ 3 ] . ( 8 ) بغى ستم كردن و ستمگري . [ 4 ] . ( 10 ) شره 45 / 7 و 119 / 10 ح و 142 / 17 ديده شود . [ 5 ] . ( 12 ) بد دخلت بد باطن . نيز 208 / 7 ح ديده شود . [ 6 ] . ( 15 ) احتمال بمعني بار بردن و تحمّل كردن به كار رفته است ، چنان كه در شعر سعدي ( گلستان ، چاپ فروغي ، ص 92 ) : ترك احسان خواجه أولاتر * كاحتمال جفاى بوّابان [ 7 ] . ( 16 ) أنفت 135 / 14 ح ديده شود .